محمدتقی بهار ۱۲۶۵ در مشهد زاده شد. خودش می‌گوید: «سال ۱۳۰۴ هجری قمری ماه ربیع‌الاول شب سیزدهم، در مشهد که از شهرهای خراسان است، به‌دنیا آمدم. پدرم حاج میرزامحمدکاظم، متخلص به صبوری و ملقب به ملک‌الشعرا ابن محمدباقر کاشانی کدخدای صنف شَعرْبافان مشهد و او پسر حاج عبدالقدیر خاراباف ساکن کاشان بوده است.»

«از ۵ سالگی مرا به مکتب زنانه فرستادند. معلمه من زن‌عمویم بود. عم‌جزء که از کتب ابتدایی قدیم بود، یا قرآن را در چند ماه خوانده ... یک‌سال آن‌جا ماندم. و فارسی‌خوان شده‌بودم.»

 بعد به مکتب‌خانه دیگری رفت: «چیزی که خواندم چند کتاب فارسی بود که مفیدتر از همه آن‌ها کتاب نامه خسروان، تألیف جلال‌الدین میرزا، پسر فتحعلی‌شاه بود که برای قوه فارسی من به‌ترین سرمشق شد. زیرا کتاب مزبور با کلمات مقدس پارسی نوشته‌شده و از آلایش به زبان عربی منزه است. ۶ سالم نشده‌بود که از آن مکتب بیرون آمده برای خواندن مقدمات عربی به مکتب دیگری رفتم. در این‌جا من درس‌هایم مشکل‌تر بود، و هوش و گوشم بیش‌تر باز شده بود.» «از هفت‌سالگی به‌ شعرگفتن مشغول شدم. یکی خواندن شاه‌نامه، دیگر کتاب صدکلمه، از آثار نظمی رشید وطواط، در مکتب، تحرک قریحه شعری مرا باعث آمد. شعر اولم این بود که گفته و در حاشیه شاه‌نامه نوشته بودم. پدرم بدید و ۱۰ پول سیاه به من جایزه داد: تهمتن بپوشید بَبر بیان/ بیامد به میدان چو شیر ژیان»

«او گاهی به من می‌گفت که نمی‌خواهم تو شاعرشده و جای مرا احزار کنی. زیرا می‌دانم که وضع مملکت ایران تغییر کرده و دیگر کسی مواجب نخواهد داد و شعر را مسخره خواهند کرد. و تو از این شعرایی که گدایی گذران می‌کنند بدتر خواهی شد. برو عقب کاسبی که در آن روزگار محتاج نشوی.» 

«من اصول ادبیات را در نزد پدر آموخته بودم. هنگام مرگ وی ۱۸ سال داشتم. در این وقت تحصیلات خود را نزد ادیب نیشابوری که از ادبا و شعرای مشهور مشهد بود، دنبال کردم و مقدمات عربی و اصول کامل ادبیات فارسی را نخست در پیش پدر و سپس در مدرسه نواب در خدمت اساتید آن زمان تکمیل نمودم و خلاصه می‌توانم بگویم که تحصیلات من از ۱۸ سالگی بعد از مرگ پدرم شروع شد.»

«بعد از مرگ پدر بر آن شدم که به تهران رفته و به کمک بزرگان دولت برای فراگرفتن علوم جدید به فرنگستان ره‌سپار شوم. لیکن دو چیز در پیش این مقصود دیوار کشید: یکی سرپرست‌بودن خانواده که شامل مادر، خواهر، دو برادر کوچک بود و معیشت آنان‌را می‌بایستی تدارک و اطفال را تربیت نمایم. دیگر انقلاب ایران بود که ۱۳۲۴ قمری، دو سال پس از مرگ پدر روی نمود و در اوضاع اجتماعی ایران تاثیرات شگرفی بخشید و در هر سری شوری دیگر انداخت.

 ۱۳۲۴، به سن ۲۰ سالگی در شمار مشروطه‌طلبان خراسان جای‌گزیدم. من و رفقای دیگر، عضو مراکز انقلابی بودیم و روزنامه «خراسان» را به‌طریق پنهانی طبع و به اسم رئیس‌اطلاب موهوم منتشر می‌کردیم. اولین آثار ادبی من در ترویج آزادی در آن روزنامه انتشار یافت. مشهورترین آن‌ها قصیده مستزادی است که ۱۳۲۵ در عهد استبداد صغیر محمدعلی‌شاه گفته شد و در حینی که مردم در سفارت‌خانه‌ها پناهنده شده بودند در مشهد انتشار یافت: «با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست/ کار ایران با خداست/ مذهب شاهنشه ایران ز مذهب‌ها جداست/ کار ایران با خداست.»

در این دوران، بهار جوان مقالات تند و اشعار مهیج و ترانه‌های ملی و میهنی در تهییج مردم و نکوهش محمدعلی‌شاه در روزنامه خراسان منتشر می‌کرد که در مشهد محرمانه چاپ می‌شد. ۱۳۲۸ قمری در مشهد حزب تندرو دموکراتیک قدرت بسیاری یافت و کمیته مرکزی حزب تشکیل شد که بهار هم یکی از اعضای فعال این کمیته بود و پس از تشکیل این کمیته، بهار روزنامه «نوبهار» را با امتیاز و مسئولیت خویش به‌عنوان ناشر افکار حزب دموکراتیک در مشهد منتشر کرد: «از سال فتح تهران به بعد، نویسندگی در جراید ملی را شروع کردم و نخستین مقالات سیاسی و اجتماعی من در جریده «طوس» و بعضی بی‌امضا در «حبل‌المتین» انتشار یافت. سپس در ۱۳۲۸ قمری روزنامه «نوبهار» را که ناشر افکار حزب دموکراتیک ایران بود دایر کردم. در همان سال حزب نام‌برده به هدایت دوستان اداری و بازاری و با تعالیم حیدرخان عمواوغلی، که از پیش‌وایان احرار مرکز بود و به خراسان مسافرت کرده بود، دایر گردید و من به عضویت کمیته ایالتی این حزب انتخاب شدم.»

بعد از توقیف نوبهار، روزنامه «تازه‌بهار» را منتشر کرد و در دوره‌ای مسئولیت روزنامه «ایران» را هم عهده‌دار بود.

در انتخابات دوره سوم مجلس شورای ملی در سال ۱۳۳۲ قمری، از دَرجز و کلات و سَرخس به وکالت مجلس انتخاب شد. در دوره مجلس چهارم شورای ملی مصادف با اواخر دوران قاجاریه بود. بهار در گروه اقلیت مجلس همراه و همگام با سیدحسن مدرس قرارداشت و از سران آن به‌شمار می‌رفت. 

در دوره پنجم از تُرشیز به وکالت مجلس انتخاب شد؛ «از بدو افتتاح مجلس پنجم، اوضاع دگرگون شد، تا عاقبت من از روزنامه‌نویسی دست برداشتم.» او همچنین درباره اداره جراید اقلیت نوشته است: «اداره تمام جراید اقلیت آن روز و نوشتن شبی هفت سرمقاله، علاوه بر مقالات فنی و ادبی، برای مجلات به‌ نثر و شعر و مبارزه دائمی شغل من بود.»

با به قدرت رسیدن سردار سپه حیات سیاسی بهار هم به‌قول خودش به کوچه بن‌بست رسیده بود و با طرح جمهوری او مخالف بود و مسمطی نوشت که معروف شد: «جمهوری سردار سپه مایه ننگ است/ این صحبت اصلاح وطن نیست که جنگ است.»

«ما دوره ششم را به پایان بردیم و در دوره بعد لایق آن نبودیم که دیگرباره قدم به مجلس شورای ملی بگذاریم. و چند تنی از رفقای ما که در دوره هفتم انتخاب شدند، از وکالت استعفا دادند و در خانه نشستند و حیات سیاسی من که برخلاف روح شاعرانه و نقیض حالات طبیعی و شخصیت واقعی من بود پایان یافت.»

از ۱۳۰۷ شمسی بهار خانه‌نشین و منزوی شد. در این مدت دنبال مطالعات و تحقیقات ادبی گذشته را گرفت و بنا بر دعوت وزارت معارف، به تدریس تاریخ ادبیات پیش از اسلام در مدرسه «دارالمعلمین عالی» مشغول شد. مهر ۱۳۰۸ زندانی و از کادر دارالمعلمین عالی معزول شد.

 یک سال در زندان گرفتار بود و بعد هم عزلت گزید. چون از نظر مادی در مضیقه بود، وزارت معارف به او پیشنهاد کرد که کارهایی از قبیل مراقبت در تصحیح و تنظیم کتب ابتدایی و تصحیح و تحشیه کتب نفیس فارسی قدیم را در خانه انجام دهد، که نسخه آن‌ها نایاب یا مغلوط و یا منسوخ بود، مانند کتاب نفیس سیستان که نسخه خطی آن نزد خود بهار بود.

بهار در این دوران دیوان خود را به چاپ‌خانه داد اما شهربانی تمامی دیوان را توقیف و از چاپ آن جلوگیری شد. نوروز ۱۳۱۲ به منزل بهار ریختند و او را به زندان بردند و ۵ ماه در آن‌جا نگه‌ داشتند و سپس به اصفهان تبعید کردند. یک سال همراه خانواده‌اش در تبعید به‌سر برد بدون هیچ درآمدی، زندگی را با سختی گذرانید و در این مدت ناچار شد کتاب‌خانه، باغ و شرکتی را که برای امرار معاش فراهم کرده‌بود بفروشد. البته در این دوران مثنوی «کارنامه زندان» را سرود و قصاید و غزلیات بسیاری در این دوره سرود که به گفته خود «هوای اصفهان شعرزاست و من در آن‌جا شش هفت‌هزار بیت شعر ساختم.»

«مرحوم محمدعلی فروغی اعلی‌الله‌مقامه، که مقام ریاست وزیران را داشت، با دیگر دوستان پای‌مردی کردند و مرا برای شرکت در جشن هزاره استاد[فردوسی] به تهران بازآوردند. و از آن پس نیز چون حاجت خود را در دانش‌سرای عالی و دانش‌کده ادبیات به این ناچیز دانستند، ساعتی چند درس تحول و تطور زبان فارسی ارجاع شد و سپس قرار افتتاح دوره دکتری زبان پارسی داده شد، رسما مقرر گردید که در دانش‌کده ادبیات به خدمت اشتغال ورزم.

آخرین خدمتی که برحسب احتیاج دانش‌کده و دوره دکتری ادبیات انجام دادم تألیف و گردآوری سبک‌شناسی است. این کتاب که با نهایت اختصار و صرفه‌جویی، به ملاحظه وقت و فرصت دانشجویان، تدوین گردیده، حاصل آخرین ایام عزلت و انزوای من است که برحسب پیشنهاد وزیر فرهنگ وقت تدوین و چاپ شد.»

بهار در سال ۱۳۱۴ شمسی به عضویت پیوسته فرهنگستان ایران منصوب شد و در کمیسیون‌های فرهنگ و دستور زبان مشغول به‌کار شد.

پس از تبعید رضاشاه در ۱۳۲۰ بهار احساس تازه‌ای یافت؛ روزنامه منتشر کرد، شعر گفت، در کنگره‌ها و مجامع شرکت کرد و حتی وزیر شد.

در  ۱۳۲۴ در نخست‌وزیری قوام‌السلطنه، شاید به‌خاطر دوستی نزدیکی که با او داشت، پست وزارت فرهنگ را پذیرفت ولی دریافت قوام او را بازی داده و از وزارت استعفا کرد. او در این‌باره گفته است: «مشقت و رنج و عذاب روحی بی‌نهایت بود... و من بی‌درنگ پای استعفانامه را امضا کردم و رفتم در خانه، ولی ننشستم، بلکه افتادم... در اوایل زمستان حس کردم سینه‌ام ناراحت است... من تقاضای مرخصی کردم. شهودی هستند که بودند و عجز و لابه مرا در رفتن، و اصرار و ابرام ایشان [قوام‌السلطنه] را در ماندن و اداره‌کردن انتخابات تهران دیدند. چندی نگذشت که مجلس باز شد، ولی در من دیگر رمق و قدرت کارکردن نبود. این‌بار طوری سقوط کردم که فقط در فرنگستان بعد از یک‌سال و نیم توانستم برخیزم و تلف نشوم.»

 در دوره پانزدهم نیز از تهران انتخاب شد و به مجلس رفت و به ریاست فراکسیون دموکرات برگزیده شد. اما نتوانست در مجلس کار کند و در سال ۱۳۲۶ برای معالجه به سوئیس رفت.  سفر او یک‌سال‌و‌نیم طول کشید و معالجات تا اندازه‌ای موثر بود. پس از بازگشت به ایران در ۱۳۲۸ مجددا به کارهای فرهنگی گذشته مشغول شد. 

یکی از این کارها تدریس در دانش‌گاه بود که البته به‌خاطر بیماری‌اش کم‌تر می‌توانست در کلاس‌های درس حضور یابد. گاهی هم در محافل فرهنگی و ادبی شرکت می‌کرد و به تصحیح بعضی کتاب‌ها مشغول شد.

در آخرین سال‌های زندگی بهار، جنگ کُره در جریان بود. بهار سخت به این جنگ حساسیت داشت و همیشه نفرت و بی‌زاری خود را از جنگ‌طلبی ابراز می‌داشت و در این دوره قصیده معروف «جُغد جنگ» را سرود.

او گفته بود: «من امر صلح را به خاطر صلح، نه به‌خاطر آن کسانی که درباره آن صحبت می‌کنند، دوست می‌دارم. خواه هواداران صلح از آمریکا و انگلستان باشند، و خواه از شوروی و چین، فریاد صلح‌خواهی اصیل و قابل احترام است.»

بهار از نخستین شاعران مطرح زمان خویش بود که به ترانه‌سرایی به صورت اصیل آن، یعنی سرودن ترانه بر اساس آهنگ پرداخت و تصنیف‌ها و ترانه‌های ملی خود را که جنبه وطنی و آزادی‌خواهی داشتند، روی ساخته‌های آهنگ‌سازانی چون درویش‌خان، حسام‌السلطنه، مرتضی نی‌داوود و... به یادگار گذاشت.

ترانه‌هایی مانند: مرغ سحر در ۱۳۱۳ با صدای قمر و با آهنگ و همراهی تار مرتضی نی‌داوود در دستگاه ماهور در گراندهتل اجرا شد که استقبال پرشوری از آن به‌عمل آمد و تا امروز هم حس اعتراضی و شاعرانه خود را حفظ کرده است.

ملک‌الشعرا بهار  اول اردیبهشت ۱۳۳۰ خورشیدی در تهران درگذشت و در آرام‌گاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.