در آستانهٔ خاموشی
3 اردیبهشت · · خواندن 3 دقیقه گاهی زیرِ پوست شهر، آشفتگیها شکل دیگری بهخود میگیرند. در حاشیۀ شهر، جایی میان غبارِ کوچههای خاموش، صدایی شنیده میشود؛ صدایی که نه میخواهد فریاد بزند، و نه میخواهد جهان را ترک کند. بلکه صدای کسی [است] که میخواهد دیده شود. صدای کسی که میخواهد زندگی را فریاد بزند.
اما گاهی این صدا شبیه ترقترق شکستن شاخهای نازک زیر بار سنگین است؛ شاخه نمیخواهد بیفتد، فقط دیگر نمیداند تا کجا میتواند تاب بیاورد.
این صدا، صدای یک زن است! و شاید این «زن» میتواند هر کس باشد. زنی که سالها زیر بار توقعات، نقشهای اجباری، سکوتهای تحمیلشده، و جنگهای نابرابر، خم شده است. جامعه گاهی از او انتظار دارد، هم آتش را روشن نگه دارد، هم دود را پنهان کند.
در این میان، روان او همچون اتاقی تاریک میشود. اتاقی که اگر کسی چراغی در آن روشن نکند، سایهها کمکم شروع به حرفزدن میکنند. همان سایههایی که سمبل فرسودگی، افسردگی و احساس بیارزشی میشوند.
نه دشمناند و نه نشانهٔ ضعف؛ تنها پیامآورانیاند که معتقدند «چیزی در این انسان، نیازمند ترمیم … و نیازمند شنیدن است». و سرخورده از دیدهنشدن و شنیدهنشدن، به سکوت پناه میبرد.
این میل به خاموشی، بیش از آنکه خواستِ نبودن باشد، اعتراضی است به نوعی بودن. نوعی بودن که در آن زن احساس میکند وجودش تنها در صورتی پذیرفته میشود، که خودش را کوچک، بیصدا، فرمانبردار یا فداکار نشان دهد.
فلسفه اما به ما یاد میدهد که معنای این سکوت، همیشه مرگ نیست؛ گاهی «نه گفتن به وضع موجود» است. گاهی تلاش برای بازتعریف خویشتن.
رنج این زن، رنج فردی نیست. زنجیریست که حلقههایاش به ساختارهای نابرابر، به تاریخ، به نگاهها، به کلیشهها و گاه به قوانین گره خورده است.
جامعه وقتی صدای او را نمیشنود، یا نمیخواهد بشنود، او را به گوشهای میراند که نور کمی در آن میتابد.
اما حقیقت این است وقتی زنی در خود فرو میرود، این شکستِ او نیست؛ شکست جامعهای است که سایه را بر نور ترجیح داده.
زنانی که تا مرز خاموشی میروند، نه میخواهند محو شوند، و نه دنبال پایاناند. آنها تنها میخواهند سنگینی جهان را زمین بگذارند. میخواهند کسی بیاید، دست بر شانهشان بگذارد و بگوید: «تو حق داری دوباره آغاز شوی.»
در زیر پوست شهر، جایی میان سیمان و سایه، زنانی زندگی میکنند که گاهی به نقطهای میرسند که دلِشان میخواهد جهان برای لحظهای از حرکت بایستد. نه برای پایاندادن به خود، بلکه برای پایاندادن به زخمهایی که هر روز در سکوت انباشته میشود.
جامعه، این زنان را همچون ظرفهایی میبیند که باید همیشه لبریز از مهر، صبر، فداکاری و تحمل باشند. اما کمتر کسی میپرسد: این ظرفها از کجا پر میشوند؟ و وقتی ترک برمیدارند، چه کسی مسئول ترمیم آنهاست؟
در جامعهٔ بستهٔ ایرانی، هر زن شبیه خانهایست با پنجرههای بستهای که سالها قوانین، سنتها، نقشهای جنسیتی و ساختارهای نابرابر، نخهایی دور وجود او تنیدهاند.
زن، عروسک نیست، اما طنابهای نامرئیِ مسئولیت، شرم، سکوت و قضاوت، گاهی او را مثل عروسکِی بیحرکت و بیجان نشان میدهد؛ بلکه برعکس، او در حالیکه در عمق وجودش در نبردی از صداهای خاموش جریان دارد.
زنی که تا مرز خاموشی میرود، در حقیقت گرفتار چند جدال است. جدال با جامعهای که از او «بیخطا»بودن میخواهد. جدال با خانوادهای که «تحمل» را فضیلت میداند. جدال با خودی که سالها شنیده «تو مهم نیستی» و جدال با جهانی که به جای شنیدن، قضاوت میکند.
او شبیه چراغیست که سالها برای دیگران سوخته و سالها نادیده گرفتهشده، و حالا این نور چراغ، سوسوی همیشه را ندارد.
اما کمتر کسی فکر میکند که لرزش نور، فریاد کمک یک چراغ است. زنانی که در آستانۀ خاموشی میایستند نه شکستخوردهاند و نه ضعیف. آنها تنها سند زندهٔ جامعهای هستند که بیشتر از زندگی فرد، از سکوت او بهره میبرد.
و شاید همین است راز استعاره: زنانی که تا مرز خاموشی میروند، در حقیقت دارند میگویند: «روشن نگه داشتن دنیا وظیفۀ من نیست؛ من هم حق دارم دیده شوم، شنیده شوم، و کسی باشد که لامپام را قبل از سوختن عوض کند.»
این متن نگاهیست به زنان با طعم گس خشونت و تنهایی که متاسفانه گاهی بوی خودکشی میدهد.
از بلاگ «قصه آدمها، قصهٔ باورهاست» مریم راد.