اقتدار آمریکا فقط تجهیزات سخت‌افزاری و نرم‌افزاری تسلیحاتی و نظامی نیست. سهم ۲۷ درصدی از کیک اقتصاد جهانی هم نیست. بخشی از اقتدار آمریکا را هم امثال «جان مرشایمر» تأمین می‌کنند. در این کشور زندگی، و در کمال آزادی، علیه صدر تا ذیل حاکمیت تحلیل می‌نویسند و تحلیل‌های آن‌ها که همیشه آمریکا را لبه پرت‌گاه و در آستانه سقوط و بازنده همه میدان‌ها نشان می‌دهد، به زبان‌های مختلف دنیا ترجمه، و در چین و ماچین حلواحلوا می‌شود. 

این تحلیل‌های نرم، بسیاربسیار بیش‌تر از جنگ‌افزارهای سخت به اقتدار ایالات متحده کمک کرده‌است. کشورهایی که زمام‌داران ساده‌دل دارند و پیچیدگی‌های امر سیاست را درک نمی‌کنند، بر اساس این تحلیل‌ها ـ که غلط نیست، اما همه واقعیت هم نیست ـ تصمیم می‌گیرند. اما تصمیم‌شان ناظر بر بخشی از واقعیت است و شوربختانه بخش پنهان‌مانده واقعیت را پوشش نمی‌دهد. 

همین می‌شود که مدام با ایالات متحده یکی‌به‌دو می‌کنند، مدام ایالات متحده برنده می‌شود و آن‌ها به بازنگری در سیاست‌هایی که به ناکامی‌شان منجر شده می‌پردازند. اما به سیگنال‌های نیمه‌واقعی که از درون آمریکا، به بیرون مخابره، یا به‌تر است بگوییم  درز داده می‌شود توجه نمی‌کنند. 

میرشایمر امروز در بورس است. اما ایالات متحده آمریکا همیشه از این مخالف‌‌خوان‌های آزاد داشته است. این آزادی بیان و آزادی پس از بیان در آمریکا یک سلاح بسیار قوی برای این کشور است، ـ برای هر کشور دیگری هم می‌تواند باشد ـ اما به قول استالین: «هر کس حق دارد احمق باشد، اما فقط برخی از مزایای آن بهره‌برداری می‌کنند.» 

میرشایمرِ یک نسل یا دو دهه پیش «نوام چامسکی» بود که در دل ایالات متحده زندگی، اما مدام «شرق‌ستایی» می‌کرد. او را هم چپ‌های دنیا که تسلط غالبی بر رسانه‌ها دارند، حلوا‌حلوا می‌کردند و نوشته‌های‌اش مثل برگ زر دست‌به‌دست می‌شد و منشأ تصمیم‌‌سازی و تصمیم‌گیری و استراتژی و تاکتیک در کشورهای متضاد با ایلات متحده آمریکا. 

او اکنون کهن‌سال است و به پاداش تمام آن خدمات، از بیمه و خدمات کهن‌سالی که در ایالات متحده وجود دارد بهره‌مند است و همه تلاش‌ها برای شیفت آرام او از کهن‌سالی به مرگ در به‌ترین کیفیت در حال انجام است. 

نمونه دیگر «مایکل مور» فیلم‌ساز جنجالی آمریکا است که تمام فیلم‌های‌اش نقد سیاست‌های امپریالیستی و ماتریالیستی غرب و در ستایش نهضت دهقانان و کارگران مارکس و لنین و سوسیالیزم بود. هنگام طلاق‌دادن همسرش بخشی از ثروت او عیان شد که سر به فلک باز می‌کرد. یعنی او در یک زندگی فئودالی و بورژووایی و اشرافی داشت علیه استعمار و  استثمار فیلم می‌ساخت. یا به‌تر است بگوییم استثمار می‌کرد تا علیه استعمار فیلم بسازد.

مخرج مشترک همه این‌ها این است که قبله آمال‌شان سیبری و لنین‌گراد و استالین‌گراد و خلاصه شرق است، اما محل سکونت‌شان «غرب». چرا؟ چون در غرب می‌شود به غرب فحش داد و پاداش و جایزه گرفت، اما در شرق حق نقد غرب را هم نداری و با اندک اختلاف‌نظر با نظام حاکم، یا به سیبری و آشوویتس و اردوگاه‌های کار اجباری تبعید، یا مثل «قاشقچی» در اسید حل و منحل می‌شوی. 

پس عقل سالم حکم می‌کند نان غرب را بخوری، و هرچه دلت خواست بگویی و بنویسی و بسازی و هیچ‌کس هم حق نداشته باشد به اسب شما بگوید قناری!